تبليغاتX
کشکول (محمد حسن فراشياني)
 

سلام وهزاران هزار سلام

بسم الله الرحمن الرحیم

واسه برخی از دوستانی که شمارشونو داشتم پیام فرستادم ودعوت کردم

 تا از وبلاگ کشکول دیدن کنندهر چند ازشون بعیده که بیان ولی .... اشکالی نداره .

دنیاست دیگه هر کی دنبال کارای خودش می ره غافل از اینکه یه دوست قدیمی هم هست.

به هر حال امیدوارم موفق وتندرست باشین.درساتونو هم فراموش نکنین.

خودمونیما .... زیاد تو نقاب نمونین ....بیایین بیرون ببینین چه خبره بیرون نقاب.

البته نمی گم نقاب بده ها ...اصلا وابدا....یه وقتی اشتباه برداشت نکنین.

راستی هر کی از دوستان گذرش به کشکول افتاد آدرسشو به بقیه دوستان هم بده.

باشه فراموش نکنین ها... یه وبلاگ دیگه هم دارم میسازم تا معرفی به گوگل کنم.البته درستش کردم

ولی هنوز گوگل تو لیستش نزاشته.

خواستین از اون هم سر بزنین آدرسش اینه :

http://mo100dgh.blogfa.com

منتظرتون هستم.


 

نوشته شده توسط محمد حسن فراشياني در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 6:59 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام

با سلام خدمت تمام دوستان عزیززم در شهرستان نقاب

خیلی دلم برای نقاب تنگ شده.....

خیلی دوست دارم یه سری بزنم .باور کنید درسام خیلی شلوغ هستن .

دلم برای تک تک دوستان تنگ شده.

حالا چرا هیچ یادی از رفقا نمی کنید.

باشما هستم آقای رضا عباس آبادی عرب-احمد زمندی۱و۲-احمد فریمانه-و...

حالا حمزه سامقانی بابا شده وهم اینکه رفته بالاترازما قرار گرفته شما چرا یادی از مانمی کنین...ها...؟

استاد نقی پور از نقابی ها گله داشت ....فکر کنم بعضی از شما ها مزاحمت براش ایجاد کردین..

البته می دونم کار شما نبود احتمالا نفرات دیگه ای هستن.

خلاصه اینو بدونین من ذهن قوی دارم وهیچ کسو فراموش نمی کنم.

ولی فکر کنم شما فراموش کار شدین.راستی تا یادم نرفته بگم به همه دوستان سلام برسونین.

این کلبه من در اختیار شما دوستان عزیز قرار داره می تونین منو از نقاب باخبرم کنین.

منتظرتونم


 

نوشته شده توسط محمد حسن فراشياني در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 6:40 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


یه روز بارانی

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او داد.

زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.

 

زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.

هوا داشت كم كم تاریک می شد و بارش باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی زانو زد و گفت: "خدایا کمکم کن". در همین لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد ...!

 

زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟

زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریعتر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توام در ماشین را باز کنم.

مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟

زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد.

زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: "خدایا متشکرم"

 

 

 

سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.

مرد سرش را برگرداند و گفت: "نه خانم، من مرد شریفی نیستم، من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام."

خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم از نوع حرفه ای!

زن به پاس جبران مساعدت آن مرد ناشناس آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتماً به دیدنش برود.

فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.

 

عجب معلم سختگیری است این روزگار كه اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد ...


 

نوشته شده توسط محمد حسن فراشياني در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 6:16 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


چند دوست دوران دانشجویی

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.

 

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.

 

روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:...

 

بچه ها، ببینید; همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.

 

دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.

 

البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.»


 

نوشته شده توسط محمد حسن فراشياني در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 6:14 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .

 در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .

 

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

 

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .

 

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

 

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

 

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

 

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››

 

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود


 

نوشته شده توسط محمد حسن فراشياني در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 6:12 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت